![]() |
![]() |
|
| دلنوشته هایم |
|
حس میکنم
باید کارگردان میشدم ... هر کس که به من میرسد بازیگر است ...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 12:37 توسط (پریشان حال) |
|
|
دلم میخواست
بهانه ای باشی ، برای فراموش کردن "همه چیز" ...! اما حالا ... دلم میخواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن "تو" ...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 14:3 توسط (پریشان حال) |
|
|
دارد عادتم میشود
که با دلهره به تو فکر کنم...! مثل گنجشک ها ... که هرگز آسوده از زمین ، دانه برنمی چینند...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 11:27 توسط (پریشان حال) |
|
|
دستت را خوانده ام
پرچم سفید هم تکان بدهم فایده ای ندارد ...! تو کار خودت را میکنی ! "آماده ام" شلیک کن لعنتی ...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 17:12 توسط (پریشان حال) |
|
|
خوب میدانم
این سال شوم که دارد آرام آرام می آید و فصل شالگردن ها را پس میزند . . . چقدر شکوفه هایش بوی پاییز میدهد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 اسفند1390ساعت 20:40 توسط (پریشان حال) |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 14:52 توسط (پریشان حال) |
|
|
هم چنان به صدای قدم هایی گوش سپردم که نزدیک میشوند و نمیرسند . . . دور میشوند و نمیروند . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 13:41 توسط (پریشان حال) |
|
|
حکایت من و تو
حکایت ماهی و رود نیست . . . ! من ، تخته سنگی هستم که تو فقط از کنارم آواز خوان رد میشوی . . . ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 13:57 توسط (پریشان حال) |
|
|
دلتنگ که میشوم ، میمانم چه چیز را مرور کنم ؟!
خاطرات تلخ و شیرینی که هرگر با هم نداشته ایم...! رویاهای قشنگی که هیچ وقت حرفی از آنها نزدیم...! یا نگاه های عاشقانه ای که هیچ گاه بینمان نقش نبست...! من میمانم . . . این کلمات و یک مشت خیالات دیگر که میتوانست باشد و نیست ...! راستی ، من دلتنگ چه میشوم؟!...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 12:15 توسط (پریشان حال) |
|
|
این بار فقط میخواهم با تو حرف بزنم . . .
میخواهم فقط به تو و تو فکر کنم و نه به غیر تو ! اینطور شاید تو خوشت بیاید . . . و شاید دیگر روی گند کاری هایم ، گند نزنی . . . ! من میفهمم ،و همینقدر که میفهمم کافی نیست..............................!!! میترسم کم کم به جای عوض شدن ، عوضی شوم . . . ! تو که حواست هست؟! مگرنه؟!...
این بار فقط با تو حرف زدم . . . همین چند خط که میبینی ! . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 18:57 توسط (پریشان حال) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زلال که باشی...دیگران سنگهای کف
رودخانه ات را میبینند... برمیدارند... ونشانه میروند...درست سوی خودت! چرا؟...نمیدانم ................................. اینجا هرچه میخواهد دل تنگم میگوید... ....................................... نوشته ها مخاطب خاص ندارد...! |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آذر 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 |
|
RSS
|